
عازم بود به میدان ، آرام جان زینب
بگذار تا بگریم ، چون ابر در بهاران
جسم شاه دین ، یوسف زهرا ، بی سر و عریان مانده به صحرا
ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی
رسم کدام ملت است ، خواهر داغ دیده را ...
شاه سر از تن جدا ، تشنه را خدا ، منزل مبارک
این زمین با منه ، خسته چرا یار نیست
شنبه 1389/11/02 14:17
سید جواد












